تبليغاتX
مرددم چه بگویم که گفتنش سخت است...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نگو که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 11:26  توسط محدثه سلیمانی | 
من تو را ای عشق از کف داده ام

هم خودم را هم تورا گم کرده ام

آن من عاشق من دیوانه را

من نمی دانم کجا گم کرده ام

من نشانی های خود را می دهم

یک نفر باید مرا پیدا کند

یک نفر باید که با طوفان عشق

برکه ی خشکیده را دریا کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 10:40  توسط محدثه سلیمانی | 
الان ساعت ۲ نیمه شبه!دلم خیلی گرفته...

حالا دیگه حتی نمی دونم برای صحبت کردن با تو به کی یا حتی چی نگاه کنم ؟!

یه زمانی عظمت آسمونوتو پنجره ی کوچیک خونه خلاصه می کردم و احساس می کردم با تمام وجود حست می کنم.تداعی نگاه مهربونت قلب کوچکم رو به لرزه می انداخت.اما حالا زیر سقف خونه ای که هزار رنگ ازش می باره بغض گلوم رو می فشاره و قطره اشکی صورتم رو قلقلک می ده.

دراز کشیدم واحساس می کنم نمی بینمت انگار با زنجیرهای محکم امید رو تو دلم زندانی کردم. میترسم.قطرات اشکم به شتاب دراومدن وقتی شدت می گیره حس بهتری دارم.صاف و بی ریا رو صورتم سر می خورن.با قلقلک عذابم نمی دن.وانمد به رنج و سختی نمی کنن روان روان...

خدایا دلم برات تنگ شده...نمی دونم تو این راه ۱۹ ساله تو رو کجا جا گذاشتم که امروز متوجه نبودنت شدم!

"ساعت خیس زمان در شب عمر می زند پی درپی زنگ"انگار دارم از کاروانی به اسم زندگی جا میمونم...دارم تبدیل می شم به شخص ثالثی که فقط نظاره گر زندگیه!زندگی؟!

گاهی فکر می کنم زندگی جزئی از وجود منه و یه وقتایی فکر می کنم تا حالا این اسم رو نشنیدم!مثل حالا!

تازه فهمیدم چیزای بی ارزش دنیا چقدر راحت راحتی رو ازم می گیره.تازه فهمیدم چه بی ایمانم!آخه اگه یقین داشتم که خدا هست که منو می بینه نباید این طوری می شدم!نه؟!

خدایا تو بزرگ تر از اونی هستی که بنده ی حقیری مثل من از بزرگیت بگه و مهربون تر از اونی هستی که من از مهربونی تو شنیدم ومنو دوست داری نه به این خاطر که بنده ی خوبی بودم برات نه!فقط به این خاطر که تو خدای خوبی هستی..."خوبی"که خودت تعریف می کنی نه اون چیزی که در لغت نامه ی محدود ذهن محدودتر منه!

خدایا به تنهاییم نگاه کن گریه هام رو حس می کنی؟تنهاترم نکن...

انگار ذرات دلم می خواد تو آسمون پراکنده بشه دیگه نمی تونم جسم خاکیم رو نگه دارم. وقتی اسمت میآد اشتیاقی وجودم رو فرا می گیره که دلم می خواد ذوب بشم دلم می خواد بزرگیتو به رخم بکشی و بهم یاد آوری کنی که کی هستی؟چند روزی بیشتر تا پایان ماه رمضان نمونده  اما هنوز هیچ اتفاق آبی تو زندگیم نیوفتاده.......

خدایا با من اون رفتاری رو بکن که شایسته توست جز تو هیچ کس رو ندارم کمکم کن................

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:17  توسط محدثه سلیمانی | 

عین بچه ی آدم ( یا لااقل شبیه ش ) دوزانو، مؤدب، نشسته ای، سرت به کار خودت گرم ست،

 البته گاهی هم یک سری بالا می کنی و نگاهی و همین نگاهی کار دستت میدهد ( یا دست ِدلت؟ ) یکهو بلند میشوی، راه میافتی، اصلا این پاهایت مال خودت نیست،

 هست، تو مال خودت نیستی انگار، این قدم هات را تند تر می کنی،

 عین بچه ی آهو ( یا لااقل شبیه ش ) تیز میدوی، زیباست، بی حد زیباست، راه را میگویم . و زیبا تر قدمهای توست که هی از هم جلو میزنند و زیباتر، نگاهت که جایی جلوتر از قدمهات روی زمین افتاده و زیباتر، دلت که نمیدانی حالا کجاست…

سراغ دلت را که میگری ، میبینی آخر  راه است، نمی بینی، اصلا نشانت نمیدهند انتهای راه را، فقط میفهمی همه ش دلت آنجاست، و تو گم ش کرده ای، و آخر راه را هم قرار است همان آخر راه نشانت دهند.

 بی دلت مانده ای میان راه! می ایستی ، قدم از قدم بر نمیداری، دلش را نداری، دلت همراهت نیست، هم راهت بوده، هنوز هم هست، راهش با تو یکی ست، اما دل است دیگر، صبر ندارد که مثل تو، رفته نشسته انتهای راه؛ تا تو هم برسی؟ ...

 حالا تو مانده ای و راه و دلی که نیست. دوست داری باقی راه را پرواز کنی، که برسی، به دلت. پرواز کردن اما دل میخواهد، و تو نداری، پرواز که هیچ، قدم از قدم برداشتن دل میخواهد و تو نداری، قدم برنداشتن هم دل میخواهد،

 اصلاً بی دل که نمیشود، بی دل باید مرد. بی دل، راه نمی روی و دلت انتهای راه است!

 یکی بشکند این دور را! من بی دل م ...

....................................................................................................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 11:32  توسط محدثه سلیمانی | 

چشم یک روز گفت: من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه پوشیده است این زیبا نیست؟

گوش لحظه ای خوب گوش کرد سپس گفت: پس کوه کجاست من کوهی نمی شنوم؟

بینی گفت: کوهی در کار نیست من او را نمی بویم. آن گاه چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره ی وهم شگفت چشم گرم گفت و گو شدند و گفتند:

این چشم یک جای کارش خراب است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 22:49  توسط محدثه سلیمانی | 
شنبه:همون لحظه ای که وارد دانشگاه شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم د اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم. گفت:"ببخشید"من که میدونم منظورش چی بود.تازه ساعت۳۰/۹هم که داشتیم برد رو می خوندیم اومد پشت سرم شروع به خوندن برد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه.بچه ها می گفتن اسمش مریمه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم.

یکشنبه:امروز ساعت۹به دانشگاه رفتم.موقع رفتن تو اتوبوس یه خانمی که پشت سرم نشسته بود گفت:"ببخشید"آقا میشه شیشه ی پنجرتون رو ببندید.من که می دونم منظورش چی بود. اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم.

دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از هم کلاسی هام جزوه ی منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه. راستش منم از مینا بدم نمیاد. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازداج کنم.

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود.نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینافقط یکی از من پرسید: "آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟"من که می دونم منظورش چیه اما تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنمچون کیفش قرمز بود. احتمالا پرسپولیسیه. وقتی جریان رو به دوستم گفتم گفت:"ای بابا! بدبخت منظوری نداشته"ولی من می دونم رفیقم به من حسودیش میشه. حالا به کوری چشم رفیقم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کنم.

چهارشنبه:امروز وقتی در حیاط دانشگاه قدم می زدم متوجه شدم یک سری دانشجواز یک دانشگاه دیگه به دانشگاه ما اومدن. یکی از خانم های دانشجو از من پرسید:"ببخشید آقا سلف دانشگاه کجاست؟"من که می دونستم منظورش چیه اما تو کار درستی خودم موندم که چطور این همه به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی داره از عشق من پیر می شه!

پنج شنبه:یکی از دوستای هم کلاسیم به نام محمود منو به کافی شاپ دعوت کرد. من که می دونم منظورش از این نوشابه خریدن چیه!می خواد که من بی خیال مینا بشم راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم.

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم عروسی خودم رو می دیدم. عجب شکوه و عظمتی بود داشتم انگشتمو تو کاسه ی عسل فرو می کردم که...مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی از من پرسید:"ببخشید آقا پنج تایی ها کدومه؟" من که می دو نم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کنم راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد.

شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه رو خوردم که راه بیفتم مادرم گفت:"نمی خواد بری دانشگاه امروز جواب نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر" راستش از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم. وقتی به بیمارستان رسیدم و ا خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم به من گفت:" آقا لطفا چند دقیقه صبر کنید"من که می دونستم منظورش چیه...

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 4:26  توسط محدثه سلیمانی | 
بعضیا میگن عشق یه نقطه ی آغازه نقطه ی آغاز برای من و برای تو نقطه ی آغاز و عطف زندگی.

"نقطه ی عطف"سر کلاس حسابان چقدر سخت این نقطه رو یاد می گیریم و چه راحت میشه بیانش کرد "عشق"و چه سخت میشه فهمیدش و خیلی ها که تعدادشون از اون بعضی ها بیشتره میگن عشق نقطه ی پایان.

پایان زندگی کسی که عاشقه زندگی وتمام لذت های شیرین اون رو بر خودش حروم میکنه اونا چه میدونن که گریه ی عاشق از قهقه ی خنده ی اونا شیرین تره

اما من می گم عشق مثل یه کتابه کتابی لذت بخش که می شه بارها مرورش کرد وهر بار چیز تازه ای یافت کتابی که با نام عشق شروع میشه و پایان نداره...

آره پایان نداره مثل دریا بی انتها عمیق جذاب پاک زلال آبی صادق و..و وحشتناک.آره عشق گاهی  وحشتناکه مثل  دریا نه اشتباه گفتم "دریا گاهی وحشتناکه مثل عشق"

وقتی می ایستی کنار دریا و به صداقت آب خیره می شی وقتی احساس میکنی عشق نه دریا زیبا ترین چیزیه که دیدی اون وقته که تو رو تو کام خودش میکشه و میشی عاشقو اون وقت اون خیلی ها که دست و پا زدنت رو میبینن میگن"عشق پایان زندگی"

ودیگه عشقت قابل انکار نیست و حالا تو دریا رو میشناسی و عشق رو که به بیکرانگی در یاستوتو جزئی از دریایی

دریا شدنت مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:46  توسط محدثه سلیمانی | 
همیشه از تو نوشتن برای من سخت است

که حس وحال صمیمانه داشتن سخت است

چگونه ازتو بگویم برای این همه کور؟!

چقدر این همه دیدن برای من سخت است

خرابه ی دل من راکسی نخواهد ساخت

که بر خرابه ی دل خانه ساختن سخت است

به هیچ قانعم از بهر دوستان هرچند

به هیچ این همه سرمایه باختن سخت است

نقابدار خودی را چگونه بشناسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این زمانه که خود را شناختن سخت است

قبول کن دل بیچاره ام که می گوید:

که پشت پا به زمین و زمان زدن سخت است

برای پیچک احساس بی خزان سهیل

همیشه گشتن هرگز نیافتن سخت است

عزیزمن"همه جاآسمان همین رنگ است"

بیا اگر چه برای تو آمدن سخت است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:55  توسط محدثه سلیمانی | 
وقتی خدا هست کسی حق ندارد

راه بن بست را در ذهن خود بسته نگه دارد

و دیگران را برای همراهی با خود

به کوچه ی تنگ و تاریک بن بست بکشاند

که در زیبایی این عالم غیرممکن وجود ندارد

غیر ممکن وجود ندارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 20:40  توسط محدثه سلیمانی | 

در آمداز در خندان لب و گشاده جبین

کنار من بنشست و غبار غم بنشاند

فشرده حافظ محبوب رابه سینه خویش

دلم به سینه فروریخت تاچه خواهدخواند

به ناز چشم فروبست وصفحه ای بگشود

زفرط شادی کوبیدپای ودست افشاند

مرا فشرددرآغوش وخنده ای زدوگفت:

رسیدمژده که ایام غم نخواهد ماند

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 6:32  توسط محدثه سلیمانی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
چراگرفته دلت مثل اینکه تنهایی...چقدرهم تنها خیال میکنم دچارآن رگ پنهان رنگها هستی دچار یعنی چه؟ دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی بیکران دریا شود...

نوشته های پیشین
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
او...
پیوندها
این روزها گاهی...
مه گرفته...
فکاهیات
یکی مثل بقیه(فرزانه)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان